+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 16:34  توسط فریبا وستایش
سلام.امروز جواب فیزیک و داد.نمره ی کامل و گرفتم.خیلی حال داد.حالا همه گند زده بودن و میخواستن که دوباره امتحان بگیره.ریاضیم فقط یه نمره اشتباه نوشتم.امروز که برای حل تمیرن رفتم.کل صفحرو به قدری کامل جواب نوشتم که همه هنگ کردن.بعدشم که معلمه توضیح داد و گفت درسته.اخه همه میگغتن غلطه.امتحان زبان هم داشتیم که یه غلط مسخره ی کوچیک دارم.منم که سرگروه زبان و حسابی با این بچه ها کار میکنم وقت کار گروهی بود.دفتر کتاباشونو بستن تا ازشون بپرسک یهو معلمه(دبیرمون)هاها گیر داد بهم که یه منفی میگیریو 2 نمره از مسترمت کم میکنم.حالا چشای من چهار تا.گفتم واسه چی.من که کلی کار کردم.دیگه اومد دید نه بابا داشتم میپرسیدم و دفر مثبت منفیام جلومه گفت باشه کارتو بکن.زنگ اولم که این ازمون های سوم راهنمایی بود که فقط چرت و پرت نوشتیم همه.هیچ کس یادش نبود از بس واسه امروز باید ادبیات و ریاضی کار میکردیم.منم دیروز کلاس داشتم.خلاصه چیز مهمیم نبود.اینقدر هم هوس عروسی کردم که نگوووووو...این نیلوفرم که همش داره میگه عروسی خواهرشه من حسودیم میشه...از اون تنهایی در اومدم تا حدودی.ولی هنوز با کس خاصی صمیمی صمیمی نیستم....از دبیرتانم یه روز خوشم میاد یه روز بدم میاد...ولی در کل روزای خوبیه و خوش میگذره...بچه ها هم که همش گیر میدن به روشن کردن کامپیوتر و تی وی هایی که هر کلاس داره..چند بارم روشن کردن اما از اتحاد بچه ها تا حالاش که خوشم اومده.مثل راهنمایی نیست تند تند هم و لو بدن.خیلی با همن..فردا هم پرورشی و شیمی و معارف داریم و کلاس زبان قشنگ من.که اونم 3 روز در هفتست و این ترم حسابی سنگین شده...بای بای
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 17:14  توسط فریبا وستایش
سلام .منم خوبم.
هفته ی پیش یکی از بچه ها طناب خورد تو چشمش و شبکیه ی چشمش پاره شد. حالا خدا رو شکر چیزی نبوده. فردا م میاد مدرسه. درسا ام خوبه. فقط همینمون مونده بود به عنوان ته کلاسیا و اونایی یه ریز درحال حرف زدنن پیش معلما و ناظما ابرومون بره که اونم رفت. امروزم جوابای امتحان ریاضیو دادن که شده بودم ۹ از ۱۰. ولی یه امتحان فیزیک دادیم که همه گند زدیم. من که هیچی تو ورقه ننوشتم. زنگم که خورد منکه اعصابم خورد بود زدم بیرون از کلاس و اصلا منتظر نشدم نیلوفر بیاد. بعدشم که فهمیدم هیچ کس هیچی ننوشته.
فعلا...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 17:46  توسط فریبا وستایش
سلام.وای خدا این قدر کار دارم..همش درس و درس.اصلا یه ذره استراحت نمیدن(اوه اوه چه قدر شلوغش کردم)هه هه.اما نه جدا خیلی از مدرسم راضیم اما هنوز نمیتونم جواب درست بدم.همش دلم تنگ میشه.با اینکه با کلیا اینجا هستیم.فرانک و مهسا و تینا و ماریه و هانی و شبنم و نیلوفر و نسترن و سپیده...خلاصه شلوغ پلوغه.زنگ های تفریحم که دوم سوما همش کتاب دستشونه..خیلیم مدرسه سختگیریه..بزگتر ا همش باهامون در مورد رشته و اینا حرف میزنن و خیلی کمکمون میکنن..یه دونه پسر دم مدرسه نیست.به پوشش هم که کلی گیر میدن.از لحاظ درسی که سریع اخراج..معلماشم حرف نداره.به جز یکی دوتاش که شامل پرورشی و معرف میشه(که البته من همیشه با این معلم ها درگیرم)...فعلا که عاشق معلم زیست و فیزیکمونم...واقعا خوب درس میدن.معلم زیست ه اصلا سوال نمیده اما درس دادنش حرف نداره...بی بروبرگرد میفهمیم چی میگه...عین این دانشجو ها هم که دو طرف کلاس های بزرگ و شیک میشینیم و معلما هم راه میرن.دیوار کلاسه خیلی نازه..پر کارای دستی مربوط به همون درس.مثلا ادبیات پر پوسترای ثالث و سپهری و شاملوهه...فیزیک پره فروموله رو دیوار و پنجره هاش...
نکته جالشم یادگاریه سال های قبله که یه دنیایی داره واسه خودش...سرویسمونم خیلی خوبه..خلاصه از همه چی راضیم...درسمم دارم خوب میخونم.تا حالا اصلا داوطلب نشدم یه ذره میترسیدم راستی.تازه ریاضیم که رفتم پای تخته...به قدری دست و پام میلرزید که نزدیک بود بخورم زمین...صدامم افتضاح لرزش داشت...نمیدونم چرا این قدر ترسیدم.اما خوب و عالی جواب دادم...امحان فیزیک هم خوب دادم..کلا از روش معلماش خوشم اومده...همه چی خیلی با راهنمایی فرق کرده مخصوصا همون تغییر کلاسا..یه بارم که من وسط راهرو گم شدم..کلی دوم سوما کمکم کردن..اخه ادم قاطی میکنه..البته اخره اخرشم خود معلم زیسته دستم و گرفت برد سر کلاسش...امیدوارم ستایشم و موفق باشه.فعلا بای بای
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 9:25  توسط فریبا وستایش
سلام. خوبید؟
انقد تو مدرسه بهمون کار میدن که دیگه وقت سر خاروندن نداریم. جدیدا م یه پوشه دادن بهمون که هر چند ساعتی که خوندیم و مامانامون توش بنویسن. سرویسیم شدم. دیدم تو زمستون تو اون سرما با اتوبوس نمیتونم برم و بیام. ۶-۵ نفر از بچه های کلاس خودمونم هستن.سرویسمونم مینی بوسه. حال میده. با این که ۴۵ دقیقه بعد از تعطیل شدنمون میرسم خونه ولی همه ش میخندیم. نمیفهمم کی رسیدم خونه. فقط بدیش اینه که دو ونیم تعطیلمون میکنن. حداقل بقیه مدرسه ها یه روز دز هفته زود تر تعطیل میکنن. اینا اون کارم نمیکنن.کلاس زبانم شروع شده. فردا م میخواد ادبیات بپرسه. خوندم یه چیزایی. دیگه گذشت اون زمان که وقتی معلم میومد سر کلاس تازه کتاب و باز میکردیم.سختهههههههههههههه!!!!
فعلا..
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 22:38  توسط فریبا وستایش
سلام.تازه مدرسه داره واسم یه ذره اشنا میشه.یعنی همینجوری دورو برم اشنا میبینم.دیروز که عاشق معلم زیستم شدم.واقعا باهال بود.روششم خوشم اومد اصلا سول و اینا نمیداد و خیلی باعث میشد ادم فکر میکنه(البته به سختی)از بچه های ساکت کلاسم اما با شرا اشنام ها ها.معلم ورزشمون که به به گفت من نمره 6 هم داشتم.خلاصه یه وضعیه.ولی بقیه معلمامون خدای خوبن.فقط مهلم زبان فارسیمون دیگه زیادی فارسیه.اصلا مدل این قاجارا فارسی حرف میزنه.خیلی بانمکه.امروزم که حسابی خراب شدم سر این مسئول سرویس اخه امروز از صبج ساعت 20 مین به 7 مدرسه بودیم..حالا امروز یه سرویس سواری خانوم واسمون گذشاتن که باز شاید عوش شه.امروزم که کلاسام شروع میشه از اون طرف یک شنبه ها واقعا کارام زیاده..فعلا
+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 15:40  توسط فریبا وستایش
|
سلاااااااااااااااام. خوبید؟
دیروز رفتم مدرسه. شده بودیم ۲۵ نفر. کلاسمون خیلی شلوغ شده بود. هم گرم بود هم هیچی از درس نفهمیدیم. دیروز که تا رفتمهمه اومده بودن. حالا تو اون شلوغی بچه ها رو پیدا نمیکردم. دیگه اخرش صدف صدام کرد. بعدشم که همون اخونده که تو برنامه تازه ها اومده بود و با کاغذ چیزای باحال درس میکرد اومد. بعدشم که رفتیم سر کلاس معلم ترکیبیات اومد سرمون و همه ی اون درسایی رو که تابستون داده بود و دوباره مرور کرد.حالا تو اون گرما همه لحظه شماری میکردن زنگ بخوره.بعدشم که هندسه داشتیم دوباره با همون خانومه. بعدش ریاضی که معلمه باحالیه. میشناختیمش. زنگ اخرم ورزش.وزنمون کردن و حسابی ابروی همه مون رفت. امروزم که معلم فیزیک و شیمی و مطالعات و کامپیوتر و ازمایشگاه اومدن سرمون. معلم شیمیه باحال بود. منتها وقتی نوشت چه مدارکی داره همه کف کردیم. ما خودمونو بکشیم بتونیم دیپلمه رو بگیریم. اونوقت اون فوق لیسانس سم نمیدونم چی چیه پزشکی و لیسانس میکروبیولوژی و لیسانس شیمی داشت. معلم فیزیکه م که همش حرف زد و مخمونو گذاشته بود تو فرغون. اونوقت انتظار داشت به حرفاش گوشم بکنیم. همه شونم بدون استثنا ميگفتن غیبت نکنین. مطالعاته م باحال بود. ولی با این که جوون بود اصلا اهل حال نبود. به دلم نشست. ولی عوضش سر ازمایشگاه و کامپیوتر انقد مسخره بازی دراوردیم که معلماش میخواستن لهمون کنن. تا معلم کامپیوتر اومد همه یهو باهم گفتیم مبارک باشههههههه!(مش کرده بود!) داشت دیوونه میشد.اسم منو نیلوفرم یاد گرفته بود هر کس دیگه ایم حرف میزد اول ما دو تا رو نگاه میکرد ببینه اگه ما داریم حرف میزنیم به در بگه دیوار بشنوه. معلم ازمایشگاهم که همش سوتی میداد. فقط گرماش بده و سوت و کوریه مدرسه. روز اول مهر که فک میکردم باید برم مدرسه قبلیمون.
میدونم خیلی نوشتم. ولی خاطرات زیاد بود.
شکلک هاشم باشه طلبتون. خسته م.
فعلا...
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 17:14  توسط فریبا وستایش
سلام.امروز اولین روز مدرسم بود.صبح که بابام من و رسوند.تا پام و گذاشتم تو مدرسه یهو نزدیک بود بزنم زیر گریه هیک کی نبود.بعد سحر پرید گفت برم نگاه کنم ببینم کدوم کلاسم. (ا 5) بودم.نسترنم با سارا و شقایق و مهیا و خلاصه کلی از مدرسه قبلی بودن.ولی خوب ما که با همه صمیمی نبودیم.سر صفم یه ساعت نگرمون داشتن قوانین و بگن.خیلی سخت گیرن.پادگانه.بعدشم که نسترن اومد پیشم و کلی خندیدم به گریه چند تا از بچه ها.فهمیدیم هر دفعه باید کیف به دست باشیم اخه یه کلاس خاص نداریم هر درس یه کلاس داره ما هم باید هر زنگ بریم تو یه کلاس.زنگ اول ادبیات داشتیم یه ذره مهروبن بود اما گفت جزوه و اینا زیاد نمیدم مگه خیلی مهم و سخت باشه.باید همه شعرا و معنی یارو اونقدر بفهمید که از یادتون نره.زنگ تفریح دیگه میخواستم بزنم زیر گریه.نمیدونم چرا حس میکردم دبیرستان باید یه جور دیگه باشه.با نسترن خورده بود تو ذوغمون.اخه سال قبل جفتی کلی بچه دوروبرمو نبود حالا تنها شده بودیم.ما هم حسابی دیر رفتیم بالا.سه نفری نشستیم...بچه ها میگفتن سیدحیدر اوووومد...همه ترکیده بودیم از خنده که سایه سیدحیدر اینجا هم هست.معلم ریاضیه خیلی خشن بود.و سخت گیر.یعنی نخونیم بیچارمون کرده.هر جلسه پرسش و امتحان.بلدم نباشیم بیچاره ایم.زنگ تفریحم اون یکی نسترن و دیدم و با یکی از بچه های دوم نشستیم...زنگ اخرم زبان داشتیم.که واسه من هیچی نیست اما معلمش خیلی خله.گفته کتابمونو ببریم بین هر برگش یه ورق دو خط به جای دفتر....اخرشم که در به در دنباله سرویسم بودم.فهمیدم انگا سرویس من شخصی ه و شخصی ها از شنبس.من موندم اون وسط.که یه مینی بوسی که مسیرش به من میخورد گفت با من بیا.چند تا خیابون بالاتر از خونمون پیاده شدم...خودم دوس دارم با مینی بوس برم.ولی شاید به خاطر برف و سرما با همون شخصی برم.در کل روز خوبی بود..
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 20:7  توسط فریبا وستایش
|
سلام چه طورین؟من که خیلی خوش حالم اول فردا میریم مدرسه.اخه خیلی ذوغ دارم ببینم دبیرستان چه جوری؟محیطش چه جوریه؟تا چه اندازه میشه شیطونی کرد؟!!!این تابستونم گذشت...برای من خیلی دیر و سخت گذشت..الانم خوشحالم که دوباره مدارس شروع شده.اخه همیشهموقع مدارس زود میگذره.این چند وقته هم که این قدر خوردم و خوابیدم از در خونه تو نمیرم.تا ساعت ۱۲ میخوابیدم.امروز به زور ساعت ۱۱ بیدار شدم.موندم فردا چه جوری میخوام زود از خواب بیدار بشم؟دلم خیلی واسه دق خورد از دست معلما و شاگردا تنگ شده..اخ یاده شیوا و مینا بخیر.جدا دلم واسه دروغ های بانمک و عجیبشون تنگ شده.واسه ابجی نگینام که جفتشون با نمک بودن.واسه خانم حبیب نژاد که سعی کرد خیلی چیزارو بهمون یاد بده....امیدوارم این سال تحصیلی سال خوبی برای همه باشه.بای
اینم ار مدرسه خونه ی دوم ما 
اینم یه حالت بچه ها واسه رفتن به مدرسه.
اینم یه نوعشه دیگه...!
عاشق نگاه ناز این دختره شدم..

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 12:38  توسط فریبا وستایش
|
سلام چه طورین؟وای خیلی خوشحالم دارم میرم دبیرستان.همش کنجکاوم که چطوریه؟میتونم دوستای خوبی داشته باشم یانه.اتاقمم رنگش تموم شده.باید امشب یا فردا صبح وسایلم و بچینم که وااااااااای از الان موندم چه طوریه؟از بس اتاقم به هم ریختس.چند وقت پیشم که یه خط دیگه خریدم ولی این و به همه ندادم.امروز قبلی گم شد.اخه با اونم با خییلیا در ارتباط بودم هنوز.خلاصه اگه تا فردا که اتاقم و میچینم پیدا نشه.باید برم بسوزونمش یکی دیگه با همون شماره بگیرم.کفشمم خریدم.حسابی امادم که بشم یه دختر دبیرستانی.برای سرویسم که گفتن امکان داره مینی بوس تا سر کوچه بیاد.حالا اونم نوشتم.روز اول معلوم میشه که سروریسم شخصیه یا مینی بوس...بای بای
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 20:46  توسط فریبا وستایش